امروز اينجا...فردا نمي دانم كجا...


آخرين حرف

حرف اول

   تهران... دلم برای تهران تنگ می شود... برای دوستانم... تهران را می خواهم... همین الان... دوستانم را... دلم میخواهد همین حالا از باغ فردوس شروع کنم پیاده قدم زدن زیر چتر چنار های ولیعصر تا برسم به تئاتر شهر... مهسا با من است مثل همیشه ... می خواهم آن قدر با او آنجا منتظر بنشینم تا شما بیایید با هم یک تیاتر ببینیم به زبان مادری ... باران! اینجا که باران میبارد پشت پنجره می ایستم و فکر می کنم به تهران به دوستانم...  آن نمایش دیدار در کافه پارکر را یادت هست؟ هیچوقت آن طوری نمی شود که می خواهیم...

حرف دوم

   مادر رفت... بردمش ایستگاه سوار باس شد... دست تکان دادیم ... او رفت... بی هیچ اشکی... عادت کرده ام به این رفتن ها به این آمدن ها...

حرف سوم

   به تو می گویم نمیتوانم طاقت کنم... بگذر فراموش کن... من که دارم میروم... میگویم آخرش که چی و بغض می آید... می روم بی اختیار و تو میایی ساعتی دیگر با چشمانی خیس ... میگویی: تو راست میگی! تو!

حرف چهارم

هفته دیگر باید اسپانیا باشم و تمام این هفته و هفته پیش را گریسته ام بیش از حد تصور بیش از آن همه که گریسته بودم در تهران... رضا می گوید دردت چیست؟ از دوستان هزار سالمان کندیم و غربتی شدیم . این چهار پنج ماه به چند من؟

حرف آخر

   پیش از این گفته بودم که نقطه انتهای کسی نیستم و کسی نقطه انتهای من نیست و حالا می خواهم بگویم که من نقطه انتهای هیچ چیز نیستم... این فصل سرد است مثل همه فصول زندگیم اما سرمایش را بیش از پیش احساس می کنم! من زنی تنها در آستانه این فصل سرد نیستم بلکه تنها دختربچه لجوج و سرسختی هستم که بیش از آنچه هست متاسفانه یا خوشبختانه مغرور به نظر می رسد... من برای داشتن شرایطی بهتر همیشه متعهدانه تلاش کرده ام اما افسوس که هیچوقت تعریفی دقیق از این بهتر نداشته ام! 

   درد من شاید این است که دارد کم کم باور میشود زندگی یک بازی تکراریست که تنها مهره های آن عوض می شوند... و در این بازی بی رحم بی رحم بی رحم که تو برای ادامه حیات تنها محکوم به قبول واقعیت هستی در نهایت هیچوقت نمیتوانی روی ماندن چیزی یا کسی حساب کنی...

   میخواهم همه اینها را بپذیرم تا شاید این دختر بچه لجوج روزی زنی شود برای تاب آوردن این فصل سرد نه از روی عادت که به اختیار... روزی که شاید بتواند حرف های بیشتری بزند... روزی که زندگی واقعی را واژه کند و واژه های در خور بیان را جمله...

تا آن روز خداحافظ!


نغمه

 

    من به روی خود نیاوردن... چشم پوشیدن... بستن و رها کردن و رفتن را از او آموختم ... او که توی تمام حرف هایم بود و حالا هم که می گویم او هنوز انگار همان تو ست... چشم بر عشق من بست و رفت به جبر زمانه و شرایط... مقصر خطابش کردم... بی وفا... بی تفاوت و حالا چشم می بندم بر عشق تو... می روم به جبر زمانه و شرایط...  


نغمه

 

آنجا که آدمی در سکون

آرامش را طلب کند

زندگی

رو به زوال می رود


نغمه

...

این هفته آخر را نفهمیدم چطور گذشت... یکشنبه را رفتم دانشگاه که تا یازده و نیم برگردم... به خودم که آمدم ساعت نزدیک ۶ شده بود! یک شب هم در  Mres-roomسحر شد! از یکشنبه تا به امروز هم که... دانشگاه... دانشگاه ... دانشگاه... از آخرین لحظه های روز های غیر تعطیلمان هم استفاده کردند و تعطیلاتمان از ۸ بعد از ظهر امروز شروع شد... این هم از دانشجوی بورسیه بودن! باید کشید و آخ نگفت...

امروز را رفتم سر وقت میلهای چک نکرده که برخوردم به میل این رفیقی که تا چندی دیگر به درد ما دچار خواهد شد... عکس هایی از تهران در آستانه شب یلدا... خودش هم بود در بعضی از عکسها و از همه اش بیشتر آن عکس میدان محسنی دلم را سوزاند... روزهای قبل رفتن را یاد کردم که هر چه عزیر بود عزیز تر شده بود اما به راستی مرا جرات آن نبود که این طور وداع کنم با عزیز خاطره هایم... بروم و عکس بگیرم از این خیابان ها از این میدان ها با این خیابان ها ... همه ترسم از کندن بود که سخت شود ... ناممکن شود!

به مادرم گفتم دیگر تمام شد
گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره همیشه
پیغمبران ایه های تازه تطهیرند
و در شهادت یک شمع
راز منوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خواب میداند

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ تخیل
به داسهای واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد ...


نغمه

سال هم از نيمه گذشت...

     دوباره شب از نیمه گذشت و من هنوز بیدارم. باز هم ریپورت باز هم درس درس درس. شب های به سحر رسیده را نشمرده ام که از شماره خارج اند. بوی تعطیلات میاید... بچه ها کم کمک دارند می روند و من کم کمک دارم تنها می شوم... یادم میاید آن اوایل که تازه آمده بودم و چشمهایم بارانی بود کسی گفت که مثل چشم بر هم زدن می گذرد... به چشم بر هم زدن هم نکشید.

  آنی پریروز رفت و گیاه بنجامینش را سپرد به من. بلانکا برای بازگشت به مادرید روزشماری می کند و کمیلا هم همین هفته میرود. به زودی گلدان های آنها هم اضافه می شود به اتاقم... دار و دسته قبرسی ها تا جمعه رفته اند و این سیاه نیجریه ای عدنان هم می رود...

   خیالی نیست اما از همه این رفتن ها چرا که من روزها رو می شمارم برای آمدن تو... نمی دانم که چه انتظاری داری از دیدار دوباره من... از این کرگدن پوست کلفتی که تو را گاهی به تعجب می انداخت... من هنوز هم همانم مادر... همان سخت سخت سخت ... آن قدر سخت که گاهی خودم هم از این سختی به تعجب می افتم....

   وای که چه حسی دارم از دوباره دیدارت .... فکرش هم حتی اشک به چشمم میاورد... وای مادر... تو بوی توت های خوردین را می دهی... بوی برف بازی زمستان در کوچه بن بستمان... تو بوی کودکی را میدهی... وای مادر ... تو بوی در آغوش گرفتن را می دهی بوی عشق و من اینجا هر روز از خودم می پرسیدم یعنی کسی غیر از تو مرا این قدر دوست می دارد... وای مادر.... اسم تو که میاید هوایی خانه مان می شوم... هوایی دوستانم... هوایی پدر... هوایی برادرهایم... هوایی شب نشینی هایمان در اتاق نشیمن... بیا ... بیا که دیگر قرارم نیست.


نغمه

خذف ناشدنی...

 

....

I remember him again...tonight... I found out that... It’s impossible to forget him...

---Don’t think like that . you are not able to predict the future...

I... left my country... my home... everything I loved... I thought ... I can forget him by leaving but....

---you maybe find another one, love him more than ...

No! Its impossible... Im an engineering student... I was in the same class with many boys and worked with masculine colleagues... Now Im in the same class  with... but when I keep comparing them with him... all of them are silly...

---... so... what did u do before?

I just tried to stop thinking about him...

---But u’d better think... you’d better cry every night...

! Why?

---If you want not to have a blast...

But I think if I stop thinking about him I can forget him... It is easier...

---No you can’t... We are not able to cancel friends... believe me... I’m a psychologist...

 

و این تمام حرف هایی بود که آن شب بین من و این دختر یونانی هم خانه ام رد و بدل شد ... جای هر نقطه فاصله بین کلمات من خروار خروار اشک بود و جای هر نقطه فاصله بین حرف های او خروار خروار سکوت 

 کاش راهی بود... دیگر این را نمیدانستم که آدم ها حذف ناشدنی هستند... شاید به خاطر همین است که گاهی هنوز خوابت را میبینم... حرفی نمی زنی اما با فاصله ای زیاد آن قدر که صورتت را به سختی می شود دید... ایستاده ای و نگاهم می کنی.... نمی دانم چه بگویم. وقتی نیست برای گریه ... آن هم هر شب... زندگی باید کرد


نغمه



آی عشق...

  من

آرزوی کسی نیستم

و کسی

نقطه نهایت من نیست

نه دلم می لرزد به پای کسی

و نه دلی دارم که به نگاهم بلرزد

دلم خالی خالی است

دل من اما با همه خالیش گاهی می شود که  دلش عشق می خواهد

وقت هایی مثل این شب یکشنبه افسون شده

.....................................................................................................

باران پشت شیشه....

افسونم نکن...


نغمه

قضیه ارتجاع...

   همیشه فکر میکردم وقت هایی که حرفی برای گفتن ندارم وقت هایین که من خالی شدم... پوچ شدم ... اما بعضی وقت ها انقدر متغیر های ورودیت زیادن که خروجی ذهنت هر روز با روز دیگه فرق میکنه ... مثل جریان ترانزینتی که با هیچ فرضی نمیتونی معادله های حاکم بهش رو ساده کنی... چشم باز میکنی و میبینی زندگیت شده این...

   آدم وقتی که تصمیم میگیره یه کاری رو شروع کنه اولش خیلی محکم استارت میزنه ... به خودش میگه از امروز میشم یه آدم بهتر... میشم یکی دیگه اما یه کم که میگذره میشه همونی که بوده... انگیزه افت میکنه و روزمرگی دوباره میاد و اینه که باز فکر میکنه به داشتن چیزای دیگه که شاید با اونا باز خودش رو عوض کنه و این چیزیه که من اسمش رو گذاشتم قضیه ارتجاع! 

اما تو این ارتجاع محیط هم خیلی موثره... بعضی وقتا محیط اطراف دمپ کننده است یعنی انرژی اولیه تو رو از نقطه استارت زودتر میگیره و تو زمان کمتری میرسی به نقطه ارتجاع و چون محیط انرژی ای نمیده بهت باید یه مدت تو چاله ارتجاع بمونی تا خودت انرژی تولید کنی و دوباره استارت بزنی...

   گاهی هم محیط هل دهنده است... یعنی نه تنها زمان رسیدن تو رو به نقطه ارتجاع کم نمیکنه بلکه اگه خودت هم افتادی تو چاله ارتجاع یه چیزی هست که هلت بده بیرون...

   تو زندگی آدم یه وقت هایی هست که آدم دلش میخواد یه جا ثبتش کنه. هرچند که ثبت نشده هم تا عمر به دنیا هست به یاد میمونه... شاید دلیل این همه حرفایی که امروز زدم هم همین باشه...

امروز بعد از ۴۸ ساعت بیداری اولین ارایه خودم به یه زبان متفاوت با زبان مادری رو که نتیجه یک کار گروهی بود انجام دادم... حس خوبی دارم... نه اینکه اولین بارم بوده باشه.... که وقتی ایران بودم هزار بار بدتر از این مصیبت کشیدم...  حس خوبی دارم چون فکر میکنم کاری که انجام دادم من رو از نقطه پیشین به یک نقطه بهتر رسونده و اصولا برای همین هم تعریف شده بوده... یعنی اینکه چیزی اضافه شده ... حس خوبی دارم چون اولین کار واقعا گروهی عمرم رو تجربه کردم  ... گروهی که هیچکس توش نمیخواد رییس باشه... هیچکس نمیخواد از زیر کار در بره و هیچکس نمیخواد چیزی رو سمبل کنه... و حس خوبی دارم چون به نتیجه کارم به چشم یک سری کاغذ پرینت شده و یک یک فایل پرزنتیشن که یه استاد خواب آلوده بهش گوش میکنه نگاه نشد ... که به اون به چشم ایده خلاق ذهنای جوان نگاه شد و خوب حلاجی شد تا نقصا و نقاط قوتش بیرون کشیده بشه و این یعنی محیط هل دهنده... 


نغمه

عشق دوم

عشق دوم اگر از دانه های ارزن هم بی ارزش تر ... اگر از بازی های کودکی هم بچه گانه تر ... لا اقل وقتی که بیاید عشق اول را از یادت می برد.

عشق اول اگر از سخت ترین شکست زندگی سخت تر... اگر از تلخ ترین جدایی ها تلخ تر... لا اقل وقتی که هست یگانگی اش را می شود به رخ کشید...

خوب است که خودم می دانم چه وقت هایی راستم چه وقت هایی دروغ...

 


نغمه

 

آغاز حرکت هواپیما روی آسفالت مهرآباد

شروع حس رفتن... ترک کردن... اشک های توقف ناپذیر و نگاه های متعجب...

۵ ساعت بعد اینجا دختری به معنای واقعی تنها با چمدانی سنگین...

فردا و فردا و فردایش این در و آن در به دنبال سرپناه...

۳ روز بعد حرکت به سمت سرپناه با همان چمدان سنگین و با همان حجم تنهایی سنگین تر از چمدان...

I am from Iran

و نگاه های ....

 و حجم بزرگ تنهایی ... گریه... گریه ... گریه ... گم شدن ... توهم ... بی خوابی...

شروع درس ها... استاد انگلیسی... نفهمیدن... ترس از شکست...  از جا ماندن...

دوام ... دوام ... تحمل...

ساختن... دلداری دادن ... خودت به خودت...

و بعد آرام آرام آرام ... معجزه...

همان هایی که بد نگاهت می کردند... همان هایی که وقتی میگفتی ایران...

دوست... شلوغی... خنده... دنیای تازه... آدم های تازه... یاد گرفتن... تجربه کردن... حمایت کردن... حمایت گرفتن... مایوس نشدن... ساختن ساختن ساختن...

پیدا شدن :)


نغمه